<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>چرک</title>
	<atom:link href="http://cherk.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://cherk.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 07 Feb 2011 04:56:49 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='cherk.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>چرک</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://cherk.wordpress.com/osd.xml" title="چرک" />
	<atom:link rel='hub' href='http://cherk.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>گزارش تطبیقی</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2011/02/06/296/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2011/02/06/296/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Feb 2011 04:55:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بعد از خرداد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=296</guid>
		<description><![CDATA[تهران سر جایش بود. تیره تر از همیشه. زیر این تیرگی مردم مشغول کار خود بودند. همه چیز سر جایش بود. روز دوم، رفتم مدتی گوشه ای از میدان ونک ایستادم. به نظرم می رسید که تنها چیز عجیب منم. آن هم چند روز که گذشت حل شد و هیچ حس غریبگی یا نوستالژیک باقی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=296&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تهران سر جایش بود. تیره تر از همیشه. زیر این تیرگی مردم مشغول کار خود بودند. همه چیز سر جایش بود. روز دوم، رفتم مدتی گوشه ای از میدان ونک ایستادم. به نظرم می رسید که تنها چیز عجیب منم. آن هم چند روز که گذشت حل شد و هیچ حس غریبگی یا نوستالژیک باقی نماند. همه می گفتند که همه غمگین تر از سال قبل هستند. یک ماه مهمان بودن چندان نتوانست این غم را نشانم دهد، شاید چون خودم خوشحال بودم. اما نمونه ای از همه چیز همان قوم و خویشان خودم بودند؛ فرزندانی که رفته اند و زوال سرک کشیده توی خانه!</p>
<p>در میدان تجریش چهره ای تیپیک از برادران بسیجی را دیدم با لباسی سفید که این بار لبخند می زد، داشت ب ام و سفیدش را می راند. کسی دیگر از جنبش حرفی نمی زد. همه فارسی وان نگاه می کردند. خسته بودند از خبرهای بد. اما اگر می پرسیدی، همه جنبش را زنده می دانستند—لابد در خواب زمستانی—و هنوز بدگویی از سرانش را به رسم بی طاقتی تاریخ شان شروع نشده بود! هیچ کس هم ایده ای از آینده نداشت!</p>
<p>اما شعار علیه همان دیکتاتور اصلی پشت در توالت های عمومی صریح و بی پرده شده بود. حتی توی توالت های پمپ بنزین های جاده ای. شاید چیزی شبیه مصر دارد شکل می گیرد. مردم قاهره از همان روز اول می دانستند چه چیزی را نمی خواهند؛ مبارک را نمی خواستند. شعار مرگ بر دیکتاتور مردم تهران اما خشمگینانه ترین شعار مردم بود که قرار بود در تاریکی رها شود و کسی را هدف بگیرد. علاقه نداشتند هدف را مشخص کنند. خیل جمعیت وقتی شعار می دادند نمی دانستند کنار دستیشان کجا را هدف گرفته. ترس بود که همه را هدایت می کرد. ترسی که تظاهرات را به ساعاتی مشخص محدود می کرد و کسی تا نتیجه گرفتن در خیابان نمی ماند. ترس از این بود که فرای مطالبه ی رای دزدیده شده کسی نمی دانست تا کجا باید جلو برود و تنها نماند. ترس از این بود که نکند فقط بدانیم که چه چیز را نمی خواهیم و مثل تجربه ی قبلی ندانیم که چه می خواهیم. پس همه بعد از دو سه ساعت راهپیمایی سکوت به خانه هایشان برمی گشتند. تفاوت ما با مردم قاهره در این بود که آن ها فقط یک چیز دارند که به آن اعتراض کنند و آن هم دیکتاتورشان است. آدم هایی که توی خیابان مانده اند لااقل می دانند که آدم دیگری هم که کنارشان شعار می دهد دقیقا همان را نمی خواهد که او نمی خواهد.</p>
<p>اما مردم قاهره هم می ترسند. ترسشان مثل ما همین است که نمی دانند چه چیزی می خواهند. کسی هم جسارت رهبر شدن ندارد، که رهبر باید خط مشی را روشن کند و معلوم نیست مردم چه خط مشی ای را خواهند پسندید! تنها شانس آن ها این است که می دانند سرنوشت ما را هم نمی خواهند! دوستی حرف موسوی را برایم یادآوری کرد که جنبش سبز نقاشی مدرن است. نقاش از ابتدا نمی داند می خواهد چه بکشد. اما بوم مصری ها به اندازه ی بوم ما خالی از رنگ نیست. بوم ما سفید مانده. نقاش می ترسد که اولین لکه رنگی را بر آن بگذارد.</p>
<p>خلا تئوریک سر جایش مانده. بوم خالی است و ژیژک بیچاره بیهوده تلاش می کند نقاشی راه سومش را در این بوم تجسم کند. طرحی که نه خودش می داند چیست و نه موسوی. خواستار &#8220;آزادی&#8221; و &#8220;دموکراسی&#8221; شدن آن قدر انتزاعی است که حتی در نقاشی مدرن هم هنوز تبلور قابل تصوری ندارد. تا این جای کار، بزرگی موسوی در این بوده که لکه رنگ اشتباهی را بر بوم نگذاشته.</p>
<p>همه می ترسند. ترس از کشته شدن یا زندان رفتن هم مستولی شده. یک روز بعد از تقاضای راهپیمایی 25 بهمن، تماس می گیرم با آن ها که 25 خرداد باهم بودیم. یا خبر ندارند و یا می گویند کسی نخواهد رفت و یا می گویند به خیابان ها آمدن دیگر کار نمی کند. هیجان بالاترین ها شاید تسری پیدا کند و کار خودش را بکند. این بار اما شاید شعارها در تاریکی پرتاب نشوند. شاید غمگین ترها که به استخوانشان رسیده پا در خیابان بگذارند و بی خیال این که بغل دستیشان چه در سر دارد تا نیمه شب در خیابان بمانند، اگر زنده بمانند&#8230; . شاید دیگر موسوی هم بداند که بومش دارد شبیه به بوم مصری ها می شود. آنچه آشکارتر و قطعی تر می شود این است که مردم تهران هم درباره ی آن چه نمی خواهند بیشتر مطمئن می شوند. اما ترس اصلی سر جای خودش باقیست: تکلیف نقاشی چه می شود؟ ژيژک بی قرار منتظر است! مصری ها و ایرانی ها چه در سر دارند؟</p>
<p><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2011/02/tehran.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-298" title="Tehran" src="http://cherk.files.wordpress.com/2011/02/tehran.jpg?w=448&#038;h=160" alt="" width="448" height="160" /></a></p>
<p>در تهران بنزین گران تر شده و شب ها مردم ماشین سوار و آدم های توی رستوران ها کمتر شده اند. اما کماکان ثبت نام پورشه و مازوراتی یک شبه بسته می شود و برادران بسیجی، فرصت طلب ها و خواهران بسیجی که در مجتمع پایتخت سرگرم لپ تاپ خریدنند دوباره بی خجالت از سایر مردمان می روند و می آیند. شب ها برادران ده تا بیست ساله بسیجی ایست-بازرسی ها را بر پا می کنند و مشغول بازی دادن مردمان و تفریح می شوند (باور کنید نوجوانی بسیجی را دیدم، با تابلوی ایست در دست، که بین بزرگ ترها خوشحال بالا و پایین می پرید). این صحنه ها می توانند به سرعت کمرنگ و پررنگ شوند. رنگ ها عوض شود و هرچه فکر می کردیم استوار است دود شود. اما تهران فعلا از همیشه اش خاکستری تر است!</p>
<p>پی نوشت این که عکس بالا اواخر آذر هشتاد و نه تهران است، وسط روزی آفتابی. عکس دستکاری نشده.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/296/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=296&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2011/02/06/296/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://cherk.files.wordpress.com/2011/02/tehran.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Tehran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>موسیقیِ &#8220;حالم خوب نیست&#8221;</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/10/19/%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c%d9%90-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/10/19/%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c%d9%90-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Oct 2010 00:33:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=289</guid>
		<description><![CDATA[محسن نامجو گفت که &#8220;&#8230; کلا &#8230; کلا حالم خوب نیست.&#8221; و شب بعد در تورنتو کنسرتی داد که مخاطبانش همه حال خوبی کردند (صرف نظر از این که چقدر حالشان خوب یا بد بود). در دیار سکولارها، مردم که به هم می رسند و حال همدیگر را می پرسند جوابشان توام با هیجان است [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=289&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>محسن نامجو گفت که &#8220;&#8230; کلا &#8230; کلا حالم خوب نیست.&#8221; و شب بعد در تورنتو کنسرتی داد که مخاطبانش همه حال خوبی کردند (صرف نظر از این که چقدر حالشان خوب یا بد بود).</p>
<p>در دیار سکولارها، مردم که به هم می رسند و حال همدیگر را می پرسند جوابشان توام با هیجان است و می گویند که خیلی خوبند. گویا تظاهر هم نمی کنند. در فیس بوکِ مردم ما شرایط چیز دیگری است. یک نفر همین جمله از نامجو را به اشتراک می گذارد و ده ها نفر اعلام می کنند که خوششان آمده. یعنی ما همه حالمان خوب نیست، مثل نامجو، و حال می کنیم با این حال و هوای بدحالی.</p>
<p>حال ما خوب نیست و در احوال پرسی دست بالا می گوییم که شکر&#8230; می گذره. در اجازه نداشتنمان برای بیرون آمدن از بدحالی، مگر یواشکی و به ضرب ام الخبائث، همین طور مانده ایم. جای ما همان جاست و بدون آن جا معلق در نا کجا می مانیم. این بود که بعد از قریب یک سال دور بودن از جایی که همگی حالشان خوب نیست، وقتی رفتم سراغ ام پی تری های نامجو، آن هم غمناک ترینشان، وحشت کردم. حالشان حالی نبود که بخواهم واردش شوم. دنبال در آمدن از آن حال بودم. زندگی این جا با آن حال منافات دارد. و این ترسناک بود! خواسته ام وصل بودن به آن حال بود. فاصله گرفتنم از آن حال، نه این که حالم خوب شده باشد، در-ناکجا بودنم را به رخ کشید.</p>
<p>کنسرت نامجو همه ی ترس هایم را برطرف کرد. توی سالنی که شبهی از فضای بد حالان در آن حلول کرده بود، دست کم به ضرب سه تار، دوباره از موسیقی نامجو لذت می بردم. از چند ماه قبل بیشتر طول کشید، اما باز هم می شد کم کم یاد روزی بیفتی که &#8220;دلا دیدی&#8221; گوش می کردی و خبر کشته شدن سهراب را می خواندی. هنوز هم وطنان در حال رفت و آمد به سالن بودند که عرض صحنه را طی کرد و شروع کرد به خواندن. لاغر بود. قوز می کرد و جمع می شد روی سه تارش. هر از گاهی هم همان جوری، نشسته پشت میکروفون، نعره ای می کشید تا وصل شود به بلوز. نشسته نعره زدن کار سختی باید باشد. دست آخر هم همراه گروهش داشت می رفت که برگشت و میان جعبه های سازهایش گیجی زد تا بطری آبش را پیدا کند و برود.</p>
<p>بلوای نامجو ادامه دار است. کنسرتش نشان داد که ادامه دار است. شب قبلش گفت: &#8220;این بلوا ناشی از خاص بودن یه آدم نیست ناشی از یه جوری قحط الرجاله.&#8221; بلوایش ریشه گرفته و هنوز آبشخور خوبی از فضای بد حالان دارد. نیش هم هنوز می زند و جمعیت بدحالان توی سالن از شدت خنک شدن دل بی خود می شوند و دست می زنند و هوار می کشند. کاری تازه داشت با نیشی تازه به منتظران منجی، و اکبر گنجی را به رندی قافیه کرده بود و ملت می خندیدند. این ترانه را چطور برای همنوازان فرنگی درام و پیانویش توضیح داده بود؟! این مضمون را که داروین گفته بود ما نشنیدیم &#8230; جوونا خیلی وقته می دونن &#8230; احمقا دنبال منجی ان &#8230; آخرین کسی که اینو فهمید اکبر گنجیه؟! مطلب خیلی پیچیده است، دست کم از نظر تاریخی و آسیب شناسی اجتماعی، اما لابد فرنگی ها هاج و واج نگاهش کرده اند.</p>
<p>حال همه ی ما البته بد است اما تو همیشه هم باور نکن! نامجو کار تازه ای را اجرا کرد که شاد بود و راست پنجگاه. &#8220;<a href="http://mowlavi.recent.ir/default.aspx?item=13439">بی گاه شد</a>&#8221; را خواند. هر چند نوشته طرح این کار به سال 1380 بر می گرددف اما خیلی خوب می شود این را فهمید که وقتی پای بالاترین می نشینی و خنده های عصبی روزانه ات را به جا می آوری، و بعد می روی بیرون در دیار خوشحالان می چرخی، هر چقدر هم الکی خوشحال بودنشان و حماقتشان را مسخره کنی،  تا شب دو تا ترانه می سازی، یکی با قافیه ی گنجی و یکی شبیه بداهه نوازی های شاد کیث جرت با جیغ های شعف انگیزش. البته حرف از پهلو زدن با کیث جرت نیست، ولی دو کار طولانی نامجو همراه با پیانو و درام چیزی بود&#8230;</p>
<p>دور و برم همه دارند کم کم پیر می شوند ولی خیال تکثیر کردن نسلشان را ندارند. اما در یک فضای خیالی به این فکر می کنم که پیرمردی هستم که گاهی ام پی تری های عتقیه ام را پیدا می کنم و به نامجو گوش می دهم و لابد رقیق هم می شوم و اشک می ریزم. به بچه ها و جوان ها ی دور و برم (نمی دانم کی تکثیرشان کرده) باید بفهمانم که این چیست که گوش می دهم، توضیح دهم که گنجی که بود (حدس می زنم با این ترانه بیشتر ممکن است در تاریخ بماند چون همین حالا هم زندان رفتن و اعتصابش فراموش شده)، و توجیهشان کنم که این چه جور موسیقی بود و از کجا سر برآورد و در میان قحط الرجال این چطور سر برآورد و عقاید نوکانتی و پل فردیس و چه و چه چی هستند. در این دیار گاهی آدم های پیری می بینم که هنوز شبیه هیپی ها لباس می پوشند و با راک آن زمان می رقصند&#8230; . از خیال که بیرون بیاییم، همین حالا هم با خواهر چند سال کوچکترم دعوا دارم که درک من از نامجو با درک او متفاوت است که خوشبختانه نمی پذیرد. گویا موسیقی بدحالان می تواند جاودانه شود.</p>
<p>پی نوشت این که نامجو خیلی خوب بود. دست کم، من از دور چیزی که می دیدم و می شنیدم خوبی اش بود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/289/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/289/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/289/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=289&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/10/19/%d9%85%d9%88%d8%b3%db%8c%d9%82%db%8c%d9%90-%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/09/26/285/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/09/26/285/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Sep 2010 19:25:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=285</guid>
		<description><![CDATA[سربازان ایرانی اسیر شده در جنگ (تماشا-بی بی سی)<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=285&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/asir-koodak.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-286" title="Asir-koodak" src="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/asir-koodak.jpg?w=460&#038;h=130" alt="" width="460" height="130" /></a>سربازان ایرانی اسیر شده در جنگ (تماشا-بی بی سی)</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/285/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/285/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/285/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=285&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/09/26/285/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/asir-koodak.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Asir-koodak</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فلسفه ی فهمیدن</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/09/25/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%db%8c-%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/09/25/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%db%8c-%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Sep 2010 18:36:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=278</guid>
		<description><![CDATA[فهمیدن دو شق دارد، یکی تدریجی و یکی ناگهانی. دومی همیشه دیر اتفاق می افتد. فهمیدن نوع دیگری هم دارد که همیشه در حال تغییر است. مثل فهم ما از جنگ. فهمی که از حمله ی هوایی در هشت سالگی داریم به فهمی تبدیل می شود که در نوجوانی از پایان جنگ داریم و بعد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=278&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فهمیدن دو شق دارد، یکی تدریجی و یکی ناگهانی. دومی همیشه دیر اتفاق می افتد. فهمیدن نوع دیگری هم دارد که همیشه در حال تغییر است. مثل فهم ما از جنگ. فهمی که از حمله ی هوایی در هشت سالگی داریم به فهمی تبدیل می شود که در نوجوانی از پایان جنگ داریم و بعد به فهمی که از تاریخ معاصرمان و جنگش داریم. این فهم، چه رازهای جنگ را بدانیم یا ندانیم، در حال تغییر است.</p>
<p>منظورم از رازهای جنگ چیزهایی از همان قبیل است که این روزها جزو &#8220;نگذارید بگویم&#8221; ها شده. ما با این راز درگیر شده ایم که کی می خواست جنگ تمام شود و کی نمی خواست. جواب این سوال هم البته مهم است و به تدریج می فهمیم. اما نوع دیگر فهم ما جای دیگری آبشخور دارد. مثلا، به تدریج این که چه کسی با تمام شدن جنگ و جام زهر مخالف بود از یک ارزش به یک اتهام تبدیل می شود. البته نمی دانم آقای محسن رضایی (این &#8220;آقای&#8221; خیلی به این شخصیت می آید) با گفتن این که خاتمی و نبوی مخالف بودند خواسته از آن ها دفاع کند یا بر عکس. مشکل البته از این است که مخاطب نمی داند باید از کدام دسته مخاطب ها شمرده شود. یعنی اول باید می گفت &#8220;ای مخاطبان من، شما باید از این حرف من خوشحال [یا بدحال] شوید.&#8221;</p>
<p>اما فهمیدن از نوع اول که دو شق دارد این قدر دچار پیچیدگی نیست. از این فهمیدن گاه به گریه می افتیم. مهم نیست که ما بفهمیم حسین فهمیده افسانه است یا نه. داستان او و فهمیدنش که بخشی از هویتش شده بود، لابد به تدریج رشد کرده و اوج آن وقتی بوده که خودش را زیر تانک انداخته. دنیای این چند سال اخیر به ما فهمانده که داستان او باورپذیر است و شاید او با اراده ای باورنکردنی به طرف تانک قدم برداشته؛ &#8220;عملیات انتحاری&#8221; مثل &#8220;گزارش وضع هوا&#8221; هر روز در خبرها تکرار می شود.</p>
<p><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/por00098.jpg"></a><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/por000981.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-280" title="por00098" src="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/por000981.jpg?w=460&#038;h=305" alt="" width="460" height="305" /></a></p>
<p>نمی دانم بچه های دیگر هم مثل من اشتباه می کردند یا نه. من فکر می کردم این عکس حسین فهمیده است. شاید چون آن جمله ی معروف همراه این عکس توی کتاب های ما چاپ شده بود. آلفرد یعقوب زاده با دوربین در همین گل ولای سینه خیز بوده که این عکس را گرفته. پسر سیزده ساله بوده. آلفرد برای برنامه ی &#8220;تماشا&#8221; در بی بی سی تعریف می کند که صاحب عکس ترس خورده می پرد بغل عکاس. می گوید &#8220;بابام منو آورده این جا!&#8221; عکاس دلداریش می دهد. صاحب عکس هم چند روز بعد می میرد. همان فهمیدن ناگهانی و همیشه دیر. چه برای صاحب عکس که ناگهان با یک تفنگ، جزو نیروهای جنگ های نا منظم چمران، وسط خمپاره ها، می فهمد کجا آمده، و چه برای ما که بعد از بیشتر از بیست سال می فهمیم که اگر فقط صورت این پسر را تماشا کنیم عکس دیگری می بینیم که قطعا حسین فهمیده نیست. این جور فهمیدن ها زار زدنی هستند.</p>
<p>فهم ما از جنگ و سردارانش هم حکایتی ست. نام بزرگراه راه فهم ما می شود از چمران و همت. بعد داد می زنیم که بسیجی واقعی کدام بود و کدام نبود. بعد هیجان ما به اوج می رسد وقتی خانواده ی سردار، در جبهه ی ما، از کسانی کتک می خورند که لابد زمان جنگ کمتر از سیزده سال داشتند. تصاویر دیگری در همان &#8220;تماشا&#8221; قیافه ی بچه هایی ست که اسیر شده اند. فهم بعدی این می شود: سردارانی در جنگ با سربازانی ده ساله و سیزده ساله.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/278/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/278/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/278/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/278/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/278/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/278/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/278/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/278/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/278/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/278/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/278/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/278/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/278/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/278/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=278&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/09/25/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%db%8c-%d9%81%d9%87%d9%85%db%8c%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/por000981.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">por00098</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بعد از خرداد &#8211; مسیر دوچرخه سواری</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/09/07/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/09/07/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 22:57:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بعد از خرداد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=261</guid>
		<description><![CDATA[باید از کنار ماشینی سفید رد می شدم. مشکل این بود که با فاصله ای کم از کنار ماشین، ریل اتوبوس برقی بود و من ترسیدم که لاستیک باریک دوچرخه ام برود توی شیار ریل. رفت و مثل اسبی که جلوی مانع یکهو می ایستد، دوچرخه مرا پرتاب کرد روی اسفالت و خودش هم معلقی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=261&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باید از کنار ماشینی سفید رد می شدم. مشکل این بود که با فاصله ای کم از کنار ماشین، ریل اتوبوس برقی بود و من ترسیدم که لاستیک باریک <a href="http://cherk.wordpress.com/2010/08/">دوچرخه ام</a> برود توی شیار ریل. رفت و مثل اسبی که جلوی مانع یکهو می ایستد، دوچرخه مرا پرتاب کرد روی اسفالت و خودش هم معلقی زد و روی من فرود آمد. صورتم با اسفالت مماس شد.</p>
<p>زمین خوردن با دوچرخه در تورنتو امری عادی ست. وقتی دوباره بلند شدم یاد یک تورنتویی افتادم که توی فیس بوکش شاکی بود چرا وقتی یک روز با دوچرخه اش خورد زمین کسی نیامد به کمکش! مردی درست از کنارم رد شد. فکر کنم حتی نگاهی هم نیانداخت. به نظرم لبخندی حاکی از تعجب زدم! روی بینی ام خونی بود. چند دقیقه ای گذشت که یک مرد سیاه پوست از توی ماشین سفید سرش را بیرون آورد و حالم را پرسید. نگاهی به دوچرخه انداختم. موجود خوش تراشی که شاید مرا به عنوان صاحبش قبول نداشت! مرد سیاه پوست پیاده شد و بطری آبی آورد تا دستم را بشویم. چندان از حرف زدنش چیزی نفهمیدم و گویا او هم. رفت. من هم سوار دوچرخه شدم. جلوی ساختمان بی خانمان ها خورده بودم زمین. آدم هایی صبح از آن ساختمان بیرون می آیند و در شهر پرسه می زنند و گاهی لابد دوچرخه ای، چیزی، بلند می کنند.</p>
<p>چند روزی سراغ &#8220;اووو&#8221; (وسیله ای مجازی که با آن وصل می شوی به خانه ی پدر و مادرت تا بعد از نیمه شب دوتایی بنشینند جلوی وب کم و تو را ببینند) نرفتم تا زخم روی بینی ام بهتر شود. بعد هم روز قدس کمکم کرد تا به کل ارتباطم با تهران قطع شود.<a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/sneaky-dees_scott-pilgrim_highcon-bw_01.jpg"><br />
</a><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/teh.jpg"><br />
</a></p>
<p><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/sneaky-dees_scott-pilgrim_highcon-bw_01-copy.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-264" title="sneaky-dees_scott-pilgrim_highcon-bw_01 copy" src="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/sneaky-dees_scott-pilgrim_highcon-bw_01-copy.jpg?w=460&#038;h=298" alt="" width="460" height="298" /></a></p>
<h6 style="text-align:center;"><span style="color:#999999;"><em>بلوار کشاورز                            تورنتو ( از وبلاگ <a href="http://wvs.topleftpixel.com" target="_blank">Daily Dose of Imagery</a>)</em></span></h6>
<p>روز قدس سال پیش توی بلوار کشاورز جلوی مردی میانسال (شاید بسیجی) ایستاده بودم و سر هم داد می زدیم. من شعاری را تکرار می کردم و او هم با شعار دیگری جوابم را می داد. صدای جمعیت زیاد بود. متوجه شدم که دیگر صدایی از گلوی من بیرون نمی آید و مرد بسیجی هم دیگر کلمات واضحی را داد نمی زند. در آستانه ی خندیدن بودم که یکی دستم را کشید و برد تا از آستانه ی گذشتن از تحمل مرد بسیجی درامان بمانم.</p>
<p>می گویند اگر نگران باشی که اتفاقی ولو با احتمال کم بیافتد آن اتفاق خواهد افتاد؛ مثلا رفتن لاستیک دوچرخه توی شیار ریل. توی شهری مثل تورنتو نگرانی های کوچک فراوانند. اما توی تهران روزها و ماه ها هیچ اتفاق بدی برایت نمی افتد. روز قدس مثلا، از حمله ی وحشی ها می ترسیدم. اما رسیدیم به بلوار کشاورز و دیدیم که زیادیم و جمع کوچک روزقدسی های واقعی (به هر حال آن ها اصالت روز قدس را داشتند و نه ما) ترسیده. این بود که شجاع شده بودم  و داد می زدم و اتفاق بدی هم نیافتاد.</p>
<p>چند سال پیش (شاید بیشتر از ده سال) مسیری برای دوچرخه سواری توی بلوار کشاورز درست کرده بودند. من هیچ وقت دوچرخه ای آن جا ندیدم و کم کم مسیر دوچرخه سوارها حذف شد. شوخی نمی کنم؛ مسیرش را به عرض یک متر رنگ سبز زده بودند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/261/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/261/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/261/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/261/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/261/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/261/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/261/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/261/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/261/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/261/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/261/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/261/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/261/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/261/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=261&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/09/07/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d9%85%d8%b3%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://cherk.files.wordpress.com/2010/09/sneaky-dees_scott-pilgrim_highcon-bw_01-copy.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">sneaky-dees_scott-pilgrim_highcon-bw_01 copy</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/08/25/257/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/08/25/257/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 23:19:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=257</guid>
		<description><![CDATA[﻿ برای یک مهاجر، شهری پر از مهاجر که یکسر صاف است و جوان، چندان شخصیتی ندارد. این بود که وقتی شنیدم دزدی دوچرخه خیلی زیاد است جذب این شخصیت شدم: تورنتو، شهری که دزدی دوچرخه توی آن زیاد است. شهر جوان خودم شخصیتی داشت خبیث که من باید دوستش می داشتم. توی تهران دوچرخه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=257&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>﻿</p>
<p>برای یک مهاجر، شهری پر از مهاجر که یکسر صاف است و جوان، چندان شخصیتی ندارد. این بود که وقتی شنیدم دزدی دوچرخه خیلی زیاد است جذب این شخصیت شدم: تورنتو، شهری که دزدی دوچرخه توی آن زیاد است. شهر جوان خودم شخصیتی داشت خبیث که من باید دوستش می داشتم. توی تهران دوچرخه سواری مرسوم نیست؛ شهر صافی نیست.</p>
<p>شهر گرم تر شد و همه جا پر شد از دوچرخه سوار. تصورم خیلی زود تصحیح شد؛ دوچرخه سواری توی تورنتو تفریح یا ورزش نیست، این جا مردم بی ماشین با دوچرخه جابجا می شوند. این بود که دوچرخه خریدم. چینی، سیاه، کوهستان. دوچرخه ی آبی زنگاری خوش تراشی توی تهران داشتم که حالا توی یک انباری از سقف آویزان است.</p>
<p>دوچرخه ام را دزد برد. پلیس تورنتویی گفت &#8220;تو-بی-آنست&#8221; پیدا شدنش با کرام الکاتبین است. نیم ساعتی دوروبر جایی که دوچرخه را از میان ده دوازده دوچرخه انتخاب کردند و دزدیدند، پلکیدم و رفتم.</p>
<p>یک بار دوچرخه ی سیاه چینی کوهستان را دست مردی با خالکوبی های فراوان دیدم. شبیه بود شاید. دوچرخه ام شخصیتی نداشت که بشود شناختش، که اگر می شناختمش می ایستادم جلوی مرد پر از خالکوبی و دوچرخه را طلب می کردم!</p>
<p>می خواستم دوچرخه ای قدیمی از آن طایفه ی خوش تراش کورسی بخرم. زنگ زده اش هم گران تر از آن کوهستان چینی نو بود. تازه می فهمیدم چرا این جا دوچرخه هایی در آستانه ی فروپاشی می بینی که توی پیاده رو سه تا قفل خورده.</p>
<p>این جا همه چیز را می توانی بفروشی و بخری. مردم گاهی دوچرخه شان را می فروشند. آن قدر موقع پیاده رفتن و آمدن به دوچرخه ها و قفل هایشان زل زدم تا این که ظرف یک روز سه تا دوچرخه دیدم با مقوایی ازشان آویزان که &#8220;فروشی است.&#8221; قشنگ ترینشان از آن خوش تراش ها بود. زنگ زدم به صاحبش. رفتم روی نیمکتی نزدیک دوچرخه نشستم تا آمد.</p>
<p>با دوچرخه دوری زدم. خیلی بلند بالا بود. مرد فروشنده کوتاه و لاغر و ژولیده بود و یک آچار برای باز کردن مهره های دوچرخه داشت. دزد بود. به همین سادگی، و من داشتم دوچرخه ای دزدی می خریدم. دزد ایرانی بود. پرسیدم و تایید کرد. لهجه ی ما را داشت. این مرد کی به تورنتو کوچ کرده و کی دزد شده و کی این دوچرخه را دزدیده؟ دوست نداشت زیاد فارسی حرف بزند.</p>
<p><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/08/img_0677.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-258" title="IMG_0677" src="http://cherk.files.wordpress.com/2010/08/img_0677.jpg?w=448&#038;h=336" alt="" width="448" height="336" /></a></p>
<p>توی اینترنت درباره ی دوچرخه دزدی توی تورنتو خواندم. آدم هایی بودند که می گفتند دوچرخه شان را پیدا کرده اند، دست آدم هایی دیگر. به ندرت دوچرخه ام را از توی پارکینگ در می آوردم. آدم بلندقد تر از من شاید دیگر دنبال دوچرخه اش نگردد یا دوچرخه اش را دیگر نشناسد. تمیزش کردم. به تسمه ی پاره شده ی دسته اش چسب زدم. همه ی برچسب های روی بدنه اش را کندم. چند روز را گوشه ی اتاقم گذراند. عکسش را گرفتم. قفلی برایش خریدم که هم قیمت خودش بود.</p>
<p>گاهی با خودم تمرین می کنم که اگر پیدایش شد چطور با اعتماد به نفس دست به سرش کنم. هر وقت هم از جایی که با دزد ایرانی قرار داشتم رد می شوم، به گوشه ای از بین ساختمان های دانشگاه تورنتو که پیدایش شد نگاهی می اندازم. می گفت دارد از این شهر می رود. گفتم کجا گفت هنوز تصمیم نگرفته. جایی نباید رفته باشد. من باید دلیل فروش دوچرخه اش را باور می کردم.</p>
<p>یک دوچرخه توی تهران دارم، یکی این جا و یکی هم دست آدمی دیگر توی این شهر که شاید می ترسد روزی با من روبرو شود. تورنتو شهریست که من چند وقتی توش زندگی کرده ام، دوچرخه سواری کرده ام، دزد دوچرخه ام را زده و من دزدهایش را دیده ام. به این فکر می کنم که شاید لااقل توی خیابان های شرقی-غربی تهران بشود دوچرخه سواری کرد.</p>
<p>پی نوشت. دو سه روز پیش روز پزشک بود. روز ویژه ی حرف زدن از بی کاری پزشکان جوان، پزشکان پول دوست، معضلات بیمارستان ها و پاسداشت بوعلی. من دیگر به این ماجراها ربطی ندارم. این است که با تاخیر البته درباره ی دوچرخه ام می نویسم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/257/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/257/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/257/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=257&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/08/25/257/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://cherk.files.wordpress.com/2010/08/img_0677.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">IMG_0677</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مشروط بودگی ما</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/08/06/%d9%85%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%88%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/08/06/%d9%85%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%88%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Aug 2010 21:18:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بعد از خرداد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=253</guid>
		<description><![CDATA[واژه ی &#8220;رژیم&#8221; را دیگر نمی شود برای بسیاری از ممالک مترقیه به کار برد؛ فقط بازمانده هایی پارانوئیک از نظم قدیم جهانی ممکن است به &#8220;رژیم&#8221; حاکم بر مثلا آمریکا یا فرانسه فکر کنند. البته در &#8220;نظم نوین جهان&#8221; از &#8220;سیستم&#8221; حاکم استفاده می کنند و بعد جوری حرف می زنند که انگار این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=253&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>واژه ی &#8220;رژیم&#8221; را دیگر نمی شود برای بسیاری از ممالک مترقیه به کار برد؛ فقط بازمانده هایی پارانوئیک از نظم قدیم جهانی ممکن است به &#8220;رژیم&#8221; حاکم بر مثلا آمریکا یا فرانسه فکر کنند. البته در &#8220;نظم نوین جهان&#8221; از &#8220;سیستم&#8221; حاکم استفاده می کنند و بعد جوری حرف می زنند که انگار این &#8220;سیستم&#8221; شخصیتی حقیقی دارد. واژه ی فارسی شده ی آن هم به شکلی دیگر دچار همین سرنوشت می شود: &#8220;نظام&#8221; را در مملکت نیمه مترقی ما (به هر حال دانش سلول بنیادی که داریم) جوری به کار می برند که انگار همان شخص شخیص است، که مقدس است، که باید به هر قیمت حفظ شود، که اگر نباشد بنیانی نمی ماند برای چیزهایی مثل قانون اساسی. بی خود نیست که سال ها در مدرسه آموختیم که این نظام و این نظم باید آفریننده ای داشته باشد.</p>
<p>این روزها ما که در انتهای جوانی خود هستیم و دیگر فقط به آنچه بعد از این می خواهد رخ دهد فکر نمی کنیم و هی بر می گردیم به گذشته تا ببینیم که چه شد و چه شده بود که جوانی ما را آن طور بر ما گذراند، باید زندگی روزمره را تعطیل کنیم تا درباره ی گذشته بخوانیم. یکی می خواهد قران را یک بار با دقت بخواند، یکی می گوید قانون اساسی را بخوانیم و ببینیم پشت هر اصل و بندش چه چیزی پنهان بوده و همه ی این ها را هنوز شروع نکرده ایم که به مدد اینترنت یک متن خواندنی دیگر را در فولدر تاریخمان ذخیره می کنیم که <a href="http://pan-iranist.co.cc/files/2010/08/Ghanoon-Asasi-Mashrooteh-Iran.pdf" target="_blank">قانون اساسی مشروطه</a> باشد (تضمین اصالت متن به عهده ی منبع آن است و اعتبار منبع بسته به نظر خواننده).</p>
<p>گویا این جور شروع می شود که &#8220;آن که مطابق فرمان معدلت بنیان همایونی مورخه 14 جمادی الاخره 1324 از برای ترقی و سعادت ملک و ملت و تشیید مبانی دولت و اجرای قوانین شرع حضرت ختمی مرتبت صلی اله علیه و آله امر به تاسیس شورای ملی فرمودیم و [...].&#8221; از سختی و بی ساختاری جمله که بگذریم و تاریخ هجری قمری و شرع را چشم بپوشیم، می رسیم به &#8220;فرمودیم&#8221; و باید برویم ته متن و ببینیم کیست که می فرماید! اول شخصی که مقدم بر قانون اساسی وجود دارد و وقتی از &#8220;رژیم&#8221; و &#8220;نظام&#8221; و &#8220;آفریدگار&#8221; حرف می زنیم داریم از او حرف می زنیم. نمی دانم چنین شخصیتی در قوانین اساسی آن هایی که واقعا دانش سلول های بنیادین را دارند وجود دارد یا نه (بررسی شد، البته بود. مثلا: &#8220;ما مردم آمریکا&#8221;).</p>
<p>سالگرد انقلاب مشروطه در تقویم ما در حال مهم شدن است و هر چند بیشتر از صد سال از آن می گذرد، این عبارت &#8220;صد سال مبارزه ملت ایران&#8221; با افتخار تکرار می شود (باید یک مایه ی افتخار داشته باشیم، کوروش نشد، مشروطه). صد سال و اندی ملت مشغول مبارزه هستند و گویا باید باز هم ادامه دهند، آن قدر که آن &#8220;اندی&#8221; هم به رقم قابل عرضه ای بعد از صد برسد (می رسیم به دوران پیری ما). نقطه ضعف ما این مبارزه را کش می دهد و درازش می کند؛ نقطه ضعف ما که گویا نمی شود قانون اساسی به چیزی مثل رژیم و نظام (در معنای حقیقی و نه حقوقی) آویزان نباشد. یکی باید &#8220;بفرماید.&#8221; و بی خود نیست که برانداختن و انقلاب و از این قبیل برای نظام ما معنا می یابد و گرنه در ممالک مترقیه چیزی برای براندازی وجود ندارد.</p>
<p>نقطه ضعف ما ادامه دارد. ما در فضایی مشروط معلقیم. همین حالا می بینیم که بزرگانی که پتانسیل رقم زدن قانون اساسی بعدی را دارند، درگیرند بر سر این که پس نقش خدا چه می شود و خوب می دانیم که  خداوند ذیل قانون اساسی خداوند نمی شود و این که خداوند خود با قانون گزاران وارد گفتگو نمی شود. کار دوباره مشروط می شود و به نمایندگان انحصاریش در زمین می کشد. مردم خوب مملکت ما هم که صد و اندی سال مشغول مبارزه اند، طبق آمارها و شواهد از باورهایشان، با اکثریت قاطع خود را نیازمند این سنخ از نمایندگان می دانند، چه حاضر و چه غایب.</p>
<p>پی نوشت: داستان متمم ها هم جالب است. متمم قانون اساسی مشروطه اصل هایی در یک یا دو جمله دارد، اما استثنای مطول آن اصل دوم است که این طور شروع می شود: &#8220;مجلس مقدس شورای ملی که به توجه و تایید حضرت امام عصر عجل الله فرجه و بذل مرحمت اعلی حضرت شاهنشاه اسلام خلدالله سلطانه و مراقبت حجج اسلامیه کثرالله امثالهم و عامه ملت ایران تاسیس شده است باید در هیچ عصری از اعصار مواد قانونیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام و [...].&#8221; چه طنز تلخی ست در این &#8220;کثرالله امثالهم&#8221; مستجاب شده!!&#8230; متمم قانون اساسی گویا جایی است که با عجله و بعد از زد و خوردهایی، بفرموده هایی به قانون اساسی چسبانده می شوند. اصل دوم این متمم یکی از آن هاست، اصلی که پدرجد شورای نگهبانمان است.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/253/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/253/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/253/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=253&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/08/06/%d9%85%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b7-%d8%a8%d9%88%d8%af%da%af%db%8c-%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تکمله ی دعوا</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/06/30/%d8%aa%da%a9%d9%85%d9%84%d9%87-%db%8c-%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%a7/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/06/30/%d8%aa%da%a9%d9%85%d9%84%d9%87-%db%8c-%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 23:38:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بعد از خرداد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=244</guid>
		<description><![CDATA[آخوندزاده یکی از پدرخوانده های مشروطیت بود و معمم نبود و طرفدار حقوق زنان بود. آخوند خراسانی هم از رهبران مشروطه بود و معمم بود و وقتی خواست از نجف به ایران هجرت کند تا فرمان جهاد علیه روس بدهد &#8220;به طرز مشکوکی رحلت کرد.&#8221; رحلت هم که یعنی کوچ و هجرت، و به نوع [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=244&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آخوندزاده یکی از پدرخوانده های مشروطیت بود و معمم نبود و طرفدار حقوق زنان بود. آخوند خراسانی هم از رهبران مشروطه بود و معمم بود و وقتی خواست از نجف به ایران هجرت کند تا فرمان جهاد علیه روس بدهد &#8220;به طرز مشکوکی رحلت کرد.&#8221; رحلت هم که یعنی کوچ و هجرت، و به نوع مرگ کاری ندارد. رحلت در میان آخوندها امری رایج است و نمی دانم به اعدام شیخ فضل الله هم می شود گفت رحلت یا نه. این روزها اما تنوع در آخوند و آخوندزاده مردم را گیج کرده و بعضی ترجیح می دهند بیشتر گیج نشوند و به سبک مالوف از قانون &#8220;سر و ته یک کرباس&#8221; استفاده کنند. حتی وقتی نظر مردم در باب یکی از بزرگ-رحلت کردگان اخیر قدری متفاوت می شود، <a href="http://www.mghaed.com/essays/farewell/wonderful_ascendency_of_an_ayatollah-1.htm" target="_blank">قائد</a>ی پیدا می شود تا تنلگر بزند که کرباس همان است اما ترفیع شده.</p>
<p>ما و آخوندها داستانی دراز دامان داریم. پنج سال پیش عمامه نداشتن نقش بزرگی در رای ها و تعیین رئیس جمهور ایران بازی کرد و بازی ادامه دارد. ادامه ی بازی شاید بعضی را به این نتیجه رسانده باشد که &#8220;همه&#8221; سر و ته یک کرباسند و این &#8220;همه&#8221; گاه دایره اش به بزرگی ایران می شود.</p>
<p>&#8220;با این که آخونده&#8221; می تواند سر جمله هایی بنشیند که بعضی در باره ی بعضی آخوندها می سازند. یوسفی اشکوری خوب حرف زده بود و یکی در فضای وب درباره اش با همین عبارت شروع کرده بود! البته او لباسش را در آورده و دیگر لحن آخوندی را ندارد. این لحن همان لحنی ست که در برنامه ی نوبت شما هر از گاهی شنیده می شود و ما را برای لحظاتی از دموکراسی به دلیل شنیده شدن حرف های یک طلبه بیزار می کند!</p>
<p>&#8220;با این که آخونده&#8221; سال هفتاد و شش در مقیاس میلیون ها استفاده شد و مصداقش خاتمی بود. برای مدتی مردم با تنوع در آخوندها بیشتر آشنا شدند تا این که کم کم از کل ماجرا حوصله شان سر رفت، و خاتمی در سر بردن حوصله یدی دارد. ماجرای کرباس همیشه بیخ گوشمان است؛ از میان جمله های اخیر خاتمی یکی همه جا تیتر شد که درباره ی جا انداختن فاشیسم به جای اسلام بود. کرباس ماجرا اما در جمله های بعدی بود، آن جا که گفت &#8220;فاشیسم از لیبرالیسم بدتر است&#8221;! پی گرفتن این سوال از خاتمی که اسلام و فاشیسم و لیبرالیسم چه تفاوت ها و شباهت هایی دارند بیهوده است.</p>
<p>کدیور هم با باقی کرباس ها یکی شد وقتی از یک &#8220;ما&#8221;ی مبهم گفت که شعار مردم را تصحیح کرد. یعنی سانسور کرد و خودش جایش نقطه چین ها را به دلخواه &#8220;ما&#8221; پر کرد ( شعارش را پس گرفت، ولی مشکل در این &#8220;ما&#8221; است که هنوز باقی ست). کدیور هنوز آن لحن را حفظ کرده. لحنی نیمه کتابی و گاه از ته گلو. این همان لحنی است که می تواند این استدلال را به گوش ما پرتاب کند که یک، سه میلیون نفر در خیابان از موسوی حمایت کردند، دو، موسوی سکولار نیست، سه، پس هواداران جنبش سبز خواهان سکولاریسم نیستند! کمی هم عصبانی بود وقتی این استدلال را تشریح می کرد. عصبانیت منبری!</p>
<p>با این همه، این کرباس فقط برآمدگان از حوزه را در بر نمی گیرد، که به وسعت مرز پر گهر است. مهاجرانی که علاقه مند است محتویات &#8220;ما&#8221; را تا دیر نشده روشن تر کند، خیلی زود حواس ما را از پارچه ی پیچیده بر سر کدیور پرت کرد (البته او &#8220;لحن&#8221; را دارد). سالیانی ست که منبر شنونده دارد و از میان شنوندها منبری هایی بیرون می آیند و این دور هیچ سری در کره ی مریخ یا همسایه های جنوبی ایران ندارد. همه ایرانی هستیم و لحنی ایرانی داریم. همه یک کرباسیم و به هم متصلیم. ما هم &#8220;ما&#8221; داریم.  شاید تسامح لازم است تا همزیستی ماها  و آخوندها ادامه یابد؛ بالاخره تعدادشان که کم نیست! و اگر روزی از هراسشان همه از اشکوری تبعیت کنند، باز هم در میان ما هستند. ماجرا لباس نیست (خودم هم البته گاهی شک می کنم که این جمله درست باشد). گاهی هم آخوندزاده ها نشان می دهند که ماجرا حتی ژنتیکی هم نیست.</p>
<p>یک سال قبل از خرداد، ویژه نامه ی مشروطه در شهروند امروز تصویر زیر را چاپ کرد. خیلی از مشروطه خواهان گویا عمامه داشتند! همین است که نشان می دهد ماجرای ما و این دوستان ادامه دارد.</p>
<p><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/06/mashrooteh.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-245" title="Mashrooteh" src="http://cherk.files.wordpress.com/2010/06/mashrooteh.jpg?w=460&#038;h=615" alt="" width="460" height="615" /></a></p>
<p>به مکان تحصن زیاد توجه نکنید که نکته ی انحرافی تاریخ معاصر ماست&#8230;</p>
<p>پی نوشت: نبوی نوشت موسوی مرد مدرن ماست، و چقدر مدرن تر از کدیور و دوستان است. او خودش را هم پای شعارهای مردم به روز کرد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/244/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/244/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/244/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=244&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/06/30/%d8%aa%da%a9%d9%85%d9%84%d9%87-%db%8c-%d8%af%d8%b9%d9%88%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://cherk.files.wordpress.com/2010/06/mashrooteh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Mashrooteh</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>لرزیدن همه جا هست</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/06/23/%d9%84%d8%b1%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%ac%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/06/23/%d9%84%d8%b1%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%ac%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 23 Jun 2010 18:44:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[...]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=240</guid>
		<description><![CDATA[بیرون زدن از آن سرزمین لرزان آسان نبود، اما دیگر شب ها از توهم زلزله بیدار نمی شدم. از تکان خوردن های دیگر تهران هم دور شدم. آسمان این جا کمی پر رنگ تر از آسمان تهران است. در شهر خبری نیست. لرزه ها را می شود نشست با خیال راحت از خلال صفر و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=240&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیرون زدن از آن سرزمین لرزان آسان نبود، اما دیگر شب ها از توهم زلزله بیدار نمی شدم. از تکان خوردن های دیگر تهران هم دور شدم. آسمان این جا کمی پر رنگ تر از آسمان تهران است. در شهر خبری نیست. لرزه ها را می شود نشست با خیال راحت از خلال صفر و یک های لپ تاپ تجربه کرد. هر چند که افسردگی از همین صفر و یک ها بیرون می زند و سرایت می کند.</p>
<p>امروز تورنتو لرزید! توهم شبانه ی من مدتی بود که تمام شده بود. شک کردم به نبضم که مرا تکان می دهد. اما ساختمان می لرزید. زمین این جا صاف است، مثل زمین تهران نیست. اما شباهت هایی به هم دارند. یک گسل همین نزدیکی هاست. نمی دانستم.</p>
<p>حس انتظار برای یک اتفاق ناگوار حالا فقط با اینترنت منتقل نمی شود. این جا هم می لرزد. تجربه ی این لرزیدن ها گویا سرنوشت ماست.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/240/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/240/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/240/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=240&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/06/23/%d9%84%d8%b1%d8%b2%db%8c%d8%af%d9%86-%d9%87%d9%85%d9%87-%d8%ac%d8%a7-%d9%87%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بعد از خرداد-اسطوره ی قدرت ما</title>
		<link>http://cherk.wordpress.com/2010/06/14/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%b7%d9%88%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%85%d8%a7/</link>
		<comments>http://cherk.wordpress.com/2010/06/14/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%b7%d9%88%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%85%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Jun 2010 04:56:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>چرک نگار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بعد از خرداد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://cherk.wordpress.com/?p=236</guid>
		<description><![CDATA[این جمعیت بزرگ به سمت میدان آزادی می رفت. لذت می برد از قدرتی که داشت و حتی خودش را هم شگفت زده کرده بود. و هراسان بود هم از نیروی سرکوب و هم از قدرت خودش که می توانست از کنترل خارج شود. این جمعیت بزرگ هنوز به میدان آزادی نرسیده بود و نمی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=236&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://cherk.files.wordpress.com/2010/06/15062009216.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-237" title="15062009216" src="http://cherk.files.wordpress.com/2010/06/15062009216.jpg?w=448&#038;h=152" alt="" width="448" height="152" /></a></p>
<p>این جمعیت بزرگ به سمت میدان آزادی می رفت. لذت می برد از قدرتی که داشت و حتی خودش را هم شگفت زده کرده بود. و هراسان بود هم از نیروی سرکوب و هم از قدرت خودش که می توانست از کنترل خارج شود.</p>
<p>این جمعیت بزرگ هنوز به میدان آزادی نرسیده بود و نمی دانست که آن جا تیراندازی بی پروا منتظرشان است. حتی روزهای بعد هم باورش نشد که عصر آن روز چند نفر کشته شدند. این بود که روزهای بعد هم آمد تا از قدرتش لذت ببرد. اما کم کم نیروی سرکوب گر واقعیت خودش را تحمیل کرد.</p>
<p>شاید به همین سادگی یک بار دیگر این شانس را نداشته باشیم که از قدرت خود لذت ببریم. طعم آن را اما همیشه حس خواهیم کرد وقتی برای نسل های بعد تعریفش می کنیم. با افتخار، با شاخ و برگ دادن، با داستان ها ساختن از آن&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/cherk.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/cherk.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/cherk.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/cherk.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/cherk.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/cherk.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/cherk.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/cherk.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/cherk.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/cherk.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/cherk.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/cherk.wordpress.com/236/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/cherk.wordpress.com/236/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/cherk.wordpress.com/236/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=cherk.wordpress.com&amp;blog=6769267&amp;post=236&amp;subd=cherk&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://cherk.wordpress.com/2010/06/14/%d8%a8%d8%b9%d8%af-%d8%a7%d8%b2-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-%d8%a7%d8%b3%d8%b7%d9%88%d8%b1%d9%87-%db%8c-%d9%82%d8%af%d8%b1%d8%aa-%d9%85%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/397ef725543adb374fa3f2e0e0c3deb9?s=96&#38;d=http%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">فرهت</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://cherk.files.wordpress.com/2010/06/15062009216.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">15062009216</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
