محسن نامجو گفت که «… کلا … کلا حالم خوب نیست.» و شب بعد در تورنتو کنسرتی داد که مخاطبانش همه حال خوبی کردند (صرف نظر از این که چقدر حالشان خوب یا بد بود).
در دیار سکولارها، مردم که به هم می رسند و حال همدیگر را می پرسند جوابشان توام با هیجان است و می گویند که خیلی خوبند. گویا تظاهر هم نمی کنند. در فیس بوکِ مردم ما شرایط چیز دیگری است. یک نفر همین جمله از نامجو را به اشتراک می گذارد و ده ها نفر اعلام می کنند که خوششان آمده. یعنی ما همه حالمان خوب نیست، مثل نامجو، و حال می کنیم با این حال و هوای بدحالی.
حال ما خوب نیست و در احوال پرسی دست بالا می گوییم که شکر… می گذره. در اجازه نداشتنمان برای بیرون آمدن از بدحالی، مگر یواشکی و به ضرب ام الخبائث، همین طور مانده ایم. جای ما همان جاست و بدون آن جا معلق در نا کجا می مانیم. این بود که بعد از قریب یک سال دور بودن از جایی که همگی حالشان خوب نیست، وقتی رفتم سراغ ام پی تری های نامجو، آن هم غمناک ترینشان، وحشت کردم. حالشان حالی نبود که بخواهم واردش شوم. دنبال در آمدن از آن حال بودم. زندگی این جا با آن حال منافات دارد. و این ترسناک بود! خواسته ام وصل بودن به آن حال بود. فاصله گرفتنم از آن حال، نه این که حالم خوب شده باشد، در-ناکجا بودنم را به رخ کشید.
کنسرت نامجو همه ی ترس هایم را برطرف کرد. توی سالنی که شبهی از فضای بد حالان در آن حلول کرده بود، دست کم به ضرب سه تار، دوباره از موسیقی نامجو لذت می بردم. از چند ماه قبل بیشتر طول کشید، اما باز هم می شد کم کم یاد روزی بیفتی که «دلا دیدی» گوش می کردی و خبر کشته شدن سهراب را می خواندی. هنوز هم وطنان در حال رفت و آمد به سالن بودند که عرض صحنه را طی کرد و شروع کرد به خواندن. لاغر بود. قوز می کرد و جمع می شد روی سه تارش. هر از گاهی هم همان جوری، نشسته پشت میکروفون، نعره ای می کشید تا وصل شود به بلوز. نشسته نعره زدن کار سختی باید باشد. دست آخر هم همراه گروهش داشت می رفت که برگشت و میان جعبه های سازهایش گیجی زد تا بطری آبش را پیدا کند و برود.
بلوای نامجو ادامه دار است. کنسرتش نشان داد که ادامه دار است. شب قبلش گفت: «این بلوا ناشی از خاص بودن یه آدم نیست ناشی از یه جوری قحط الرجاله.» بلوایش ریشه گرفته و هنوز آبشخور خوبی از فضای بد حالان دارد. نیش هم هنوز می زند و جمعیت بدحالان توی سالن از شدت خنک شدن دل بی خود می شوند و دست می زنند و هوار می کشند. کاری تازه داشت با نیشی تازه به منتظران منجی، و اکبر گنجی را به رندی قافیه کرده بود و ملت می خندیدند. این ترانه را چطور برای همنوازان فرنگی درام و پیانویش توضیح داده بود؟! این مضمون را که داروین گفته بود ما نشنیدیم … جوونا خیلی وقته می دونن … احمقا دنبال منجی ان … آخرین کسی که اینو فهمید اکبر گنجیه؟! مطلب خیلی پیچیده است، دست کم از نظر تاریخی و آسیب شناسی اجتماعی، اما لابد فرنگی ها هاج و واج نگاهش کرده اند.
حال همه ی ما البته بد است اما تو همیشه هم باور نکن! نامجو کار تازه ای را اجرا کرد که شاد بود و راست پنجگاه. «بی گاه شد» را خواند. هر چند نوشته طرح این کار به سال 1380 بر می گرددف اما خیلی خوب می شود این را فهمید که وقتی پای بالاترین می نشینی و خنده های عصبی روزانه ات را به جا می آوری، و بعد می روی بیرون در دیار خوشحالان می چرخی، هر چقدر هم الکی خوشحال بودنشان و حماقتشان را مسخره کنی، تا شب دو تا ترانه می سازی، یکی با قافیه ی گنجی و یکی شبیه بداهه نوازی های شاد کیث جرت با جیغ های شعف انگیزش. البته حرف از پهلو زدن با کیث جرت نیست، ولی دو کار طولانی نامجو همراه با پیانو و درام چیزی بود…
دور و برم همه دارند کم کم پیر می شوند ولی خیال تکثیر کردن نسلشان را ندارند. اما در یک فضای خیالی به این فکر می کنم که پیرمردی هستم که گاهی ام پی تری های عتقیه ام را پیدا می کنم و به نامجو گوش می دهم و لابد رقیق هم می شوم و اشک می ریزم. به بچه ها و جوان ها ی دور و برم (نمی دانم کی تکثیرشان کرده) باید بفهمانم که این چیست که گوش می دهم، توضیح دهم که گنجی که بود (حدس می زنم با این ترانه بیشتر ممکن است در تاریخ بماند چون همین حالا هم زندان رفتن و اعتصابش فراموش شده)، و توجیهشان کنم که این چه جور موسیقی بود و از کجا سر برآورد و در میان قحط الرجال این چطور سر برآورد و عقاید نوکانتی و پل فردیس و چه و چه چی هستند. در این دیار گاهی آدم های پیری می بینم که هنوز شبیه هیپی ها لباس می پوشند و با راک آن زمان می رقصند… . از خیال که بیرون بیاییم، همین حالا هم با خواهر چند سال کوچکترم دعوا دارم که درک من از نامجو با درک او متفاوت است که خوشبختانه نمی پذیرد. گویا موسیقی بدحالان می تواند جاودانه شود.
پی نوشت این که نامجو خیلی خوب بود. دست کم، من از دور چیزی که می دیدم و می شنیدم خوبی اش بود.