بایگانی ماهِ: سپتامبر, 2010

سربازان ایرانی اسیر شده در جنگ (تماشا-بی بی سی)

فهمیدن دو شق دارد، یکی تدریجی و یکی ناگهانی. دومی همیشه دیر اتفاق می افتد. فهمیدن نوع دیگری هم دارد که همیشه در حال تغییر است. مثل فهم ما از جنگ. فهمی که از حمله ی هوایی در هشت سالگی داریم به فهمی تبدیل می شود که در نوجوانی از پایان جنگ داریم و بعد به فهمی که از تاریخ معاصرمان و جنگش داریم. این فهم، چه رازهای جنگ را بدانیم یا ندانیم، در حال تغییر است.

منظورم از رازهای جنگ چیزهایی از همان قبیل است که این روزها جزو «نگذارید بگویم» ها شده. ما با این راز درگیر شده ایم که کی می خواست جنگ تمام شود و کی نمی خواست. جواب این سوال هم البته مهم است و به تدریج می فهمیم. اما نوع دیگر فهم ما جای دیگری آبشخور دارد. مثلا، به تدریج این که چه کسی با تمام شدن جنگ و جام زهر مخالف بود از یک ارزش به یک اتهام تبدیل می شود. البته نمی دانم آقای محسن رضایی (این «آقای» خیلی به این شخصیت می آید) با گفتن این که خاتمی و نبوی مخالف بودند خواسته از آن ها دفاع کند یا بر عکس. مشکل البته از این است که مخاطب نمی داند باید از کدام دسته مخاطب ها شمرده شود. یعنی اول باید می گفت «ای مخاطبان من، شما باید از این حرف من خوشحال [یا بدحال] شوید.»

اما فهمیدن از نوع اول که دو شق دارد این قدر دچار پیچیدگی نیست. از این فهمیدن گاه به گریه می افتیم. مهم نیست که ما بفهمیم حسین فهمیده افسانه است یا نه. داستان او و فهمیدنش که بخشی از هویتش شده بود، لابد به تدریج رشد کرده و اوج آن وقتی بوده که خودش را زیر تانک انداخته. دنیای این چند سال اخیر به ما فهمانده که داستان او باورپذیر است و شاید او با اراده ای باورنکردنی به طرف تانک قدم برداشته؛ «عملیات انتحاری» مثل «گزارش وضع هوا» هر روز در خبرها تکرار می شود.

نمی دانم بچه های دیگر هم مثل من اشتباه می کردند یا نه. من فکر می کردم این عکس حسین فهمیده است. شاید چون آن جمله ی معروف همراه این عکس توی کتاب های ما چاپ شده بود. آلفرد یعقوب زاده با دوربین در همین گل ولای سینه خیز بوده که این عکس را گرفته. پسر سیزده ساله بوده. آلفرد برای برنامه ی «تماشا» در بی بی سی تعریف می کند که صاحب عکس ترس خورده می پرد بغل عکاس. می گوید «بابام منو آورده این جا!» عکاس دلداریش می دهد. صاحب عکس هم چند روز بعد می میرد. همان فهمیدن ناگهانی و همیشه دیر. چه برای صاحب عکس که ناگهان با یک تفنگ، جزو نیروهای جنگ های نا منظم چمران، وسط خمپاره ها، می فهمد کجا آمده، و چه برای ما که بعد از بیشتر از بیست سال می فهمیم که اگر فقط صورت این پسر را تماشا کنیم عکس دیگری می بینیم که قطعا حسین فهمیده نیست. این جور فهمیدن ها زار زدنی هستند.

فهم ما از جنگ و سردارانش هم حکایتی ست. نام بزرگراه راه فهم ما می شود از چمران و همت. بعد داد می زنیم که بسیجی واقعی کدام بود و کدام نبود. بعد هیجان ما به اوج می رسد وقتی خانواده ی سردار، در جبهه ی ما، از کسانی کتک می خورند که لابد زمان جنگ کمتر از سیزده سال داشتند. تصاویر دیگری در همان «تماشا» قیافه ی بچه هایی ست که اسیر شده اند. فهم بعدی این می شود: سردارانی در جنگ با سربازانی ده ساله و سیزده ساله.

باید از کنار ماشینی سفید رد می شدم. مشکل این بود که با فاصله ای کم از کنار ماشین، ریل اتوبوس برقی بود و من ترسیدم که لاستیک باریک دوچرخه ام برود توی شیار ریل. رفت و مثل اسبی که جلوی مانع یکهو می ایستد، دوچرخه مرا پرتاب کرد روی اسفالت و خودش هم معلقی زد و روی من فرود آمد. صورتم با اسفالت مماس شد.

زمین خوردن با دوچرخه در تورنتو امری عادی ست. وقتی دوباره بلند شدم یاد یک تورنتویی افتادم که توی فیس بوکش شاکی بود چرا وقتی یک روز با دوچرخه اش خورد زمین کسی نیامد به کمکش! مردی درست از کنارم رد شد. فکر کنم حتی نگاهی هم نیانداخت. به نظرم لبخندی حاکی از تعجب زدم! روی بینی ام خونی بود. چند دقیقه ای گذشت که یک مرد سیاه پوست از توی ماشین سفید سرش را بیرون آورد و حالم را پرسید. نگاهی به دوچرخه انداختم. موجود خوش تراشی که شاید مرا به عنوان صاحبش قبول نداشت! مرد سیاه پوست پیاده شد و بطری آبی آورد تا دستم را بشویم. چندان از حرف زدنش چیزی نفهمیدم و گویا او هم. رفت. من هم سوار دوچرخه شدم. جلوی ساختمان بی خانمان ها خورده بودم زمین. آدم هایی صبح از آن ساختمان بیرون می آیند و در شهر پرسه می زنند و گاهی لابد دوچرخه ای، چیزی، بلند می کنند.

چند روزی سراغ «اووو» (وسیله ای مجازی که با آن وصل می شوی به خانه ی پدر و مادرت تا بعد از نیمه شب دوتایی بنشینند جلوی وب کم و تو را ببینند) نرفتم تا زخم روی بینی ام بهتر شود. بعد هم روز قدس کمکم کرد تا به کل ارتباطم با تهران قطع شود.

بلوار کشاورز                            تورنتو ( از وبلاگ Daily Dose of Imagery)

روز قدس سال پیش توی بلوار کشاورز جلوی مردی میانسال (شاید بسیجی) ایستاده بودم و سر هم داد می زدیم. من شعاری را تکرار می کردم و او هم با شعار دیگری جوابم را می داد. صدای جمعیت زیاد بود. متوجه شدم که دیگر صدایی از گلوی من بیرون نمی آید و مرد بسیجی هم دیگر کلمات واضحی را داد نمی زند. در آستانه ی خندیدن بودم که یکی دستم را کشید و برد تا از آستانه ی گذشتن از تحمل مرد بسیجی درامان بمانم.

می گویند اگر نگران باشی که اتفاقی ولو با احتمال کم بیافتد آن اتفاق خواهد افتاد؛ مثلا رفتن لاستیک دوچرخه توی شیار ریل. توی شهری مثل تورنتو نگرانی های کوچک فراوانند. اما توی تهران روزها و ماه ها هیچ اتفاق بدی برایت نمی افتد. روز قدس مثلا، از حمله ی وحشی ها می ترسیدم. اما رسیدیم به بلوار کشاورز و دیدیم که زیادیم و جمع کوچک روزقدسی های واقعی (به هر حال آن ها اصالت روز قدس را داشتند و نه ما) ترسیده. این بود که شجاع شده بودم  و داد می زدم و اتفاق بدی هم نیافتاد.

چند سال پیش (شاید بیشتر از ده سال) مسیری برای دوچرخه سواری توی بلوار کشاورز درست کرده بودند. من هیچ وقت دوچرخه ای آن جا ندیدم و کم کم مسیر دوچرخه سوارها حذف شد. شوخی نمی کنم؛ مسیرش را به عرض یک متر رنگ سبز زده بودند.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.