تهران سر جایش بود. تیره تر از همیشه. زیر این تیرگی مردم مشغول کار خود بودند. همه چیز سر جایش بود. روز دوم، رفتم مدتی گوشه ای از میدان ونک ایستادم. به نظرم می رسید که تنها چیز عجیب منم. آن هم چند روز که گذشت حل شد و هیچ حس غریبگی یا نوستالژیک باقی نماند. همه می گفتند که همه غمگین تر از سال قبل هستند. یک ماه مهمان بودن چندان نتوانست این غم را نشانم دهد، شاید چون خودم خوشحال بودم. اما نمونه ای از همه چیز همان قوم و خویشان خودم بودند؛ فرزندانی که رفته اند و زوال سرک کشیده توی خانه!

در میدان تجریش چهره ای تیپیک از برادران بسیجی را دیدم با لباسی سفید که این بار لبخند می زد، داشت ب ام و سفیدش را می راند. کسی دیگر از جنبش حرفی نمی زد. همه فارسی وان نگاه می کردند. خسته بودند از خبرهای بد. اما اگر می پرسیدی، همه جنبش را زنده می دانستند—لابد در خواب زمستانی—و هنوز بدگویی از سرانش را به رسم بی طاقتی تاریخ شان شروع نشده بود! هیچ کس هم ایده ای از آینده نداشت!

اما شعار علیه همان دیکتاتور اصلی پشت در توالت های عمومی صریح و بی پرده شده بود. حتی توی توالت های پمپ بنزین های جاده ای. شاید چیزی شبیه مصر دارد شکل می گیرد. مردم قاهره از همان روز اول می دانستند چه چیزی را نمی خواهند؛ مبارک را نمی خواستند. شعار مرگ بر دیکتاتور مردم تهران اما خشمگینانه ترین شعار مردم بود که قرار بود در تاریکی رها شود و کسی را هدف بگیرد. علاقه نداشتند هدف را مشخص کنند. خیل جمعیت وقتی شعار می دادند نمی دانستند کنار دستیشان کجا را هدف گرفته. ترس بود که همه را هدایت می کرد. ترسی که تظاهرات را به ساعاتی مشخص محدود می کرد و کسی تا نتیجه گرفتن در خیابان نمی ماند. ترس از این بود که فرای مطالبه ی رای دزدیده شده کسی نمی دانست تا کجا باید جلو برود و تنها نماند. ترس از این بود که نکند فقط بدانیم که چه چیز را نمی خواهیم و مثل تجربه ی قبلی ندانیم که چه می خواهیم. پس همه بعد از دو سه ساعت راهپیمایی سکوت به خانه هایشان برمی گشتند. تفاوت ما با مردم قاهره در این بود که آن ها فقط یک چیز دارند که به آن اعتراض کنند و آن هم دیکتاتورشان است. آدم هایی که توی خیابان مانده اند لااقل می دانند که آدم دیگری هم که کنارشان شعار می دهد دقیقا همان را نمی خواهد که او نمی خواهد.

اما مردم قاهره هم می ترسند. ترسشان مثل ما همین است که نمی دانند چه چیزی می خواهند. کسی هم جسارت رهبر شدن ندارد، که رهبر باید خط مشی را روشن کند و معلوم نیست مردم چه خط مشی ای را خواهند پسندید! تنها شانس آن ها این است که می دانند سرنوشت ما را هم نمی خواهند! دوستی حرف موسوی را برایم یادآوری کرد که جنبش سبز نقاشی مدرن است. نقاش از ابتدا نمی داند می خواهد چه بکشد. اما بوم مصری ها به اندازه ی بوم ما خالی از رنگ نیست. بوم ما سفید مانده. نقاش می ترسد که اولین لکه رنگی را بر آن بگذارد.

خلا تئوریک سر جایش مانده. بوم خالی است و ژیژک بیچاره بیهوده تلاش می کند نقاشی راه سومش را در این بوم تجسم کند. طرحی که نه خودش می داند چیست و نه موسوی. خواستار “آزادی” و “دموکراسی” شدن آن قدر انتزاعی است که حتی در نقاشی مدرن هم هنوز تبلور قابل تصوری ندارد. تا این جای کار، بزرگی موسوی در این بوده که لکه رنگ اشتباهی را بر بوم نگذاشته.

همه می ترسند. ترس از کشته شدن یا زندان رفتن هم مستولی شده. یک روز بعد از تقاضای راهپیمایی 25 بهمن، تماس می گیرم با آن ها که 25 خرداد باهم بودیم. یا خبر ندارند و یا می گویند کسی نخواهد رفت و یا می گویند به خیابان ها آمدن دیگر کار نمی کند. هیجان بالاترین ها شاید تسری پیدا کند و کار خودش را بکند. این بار اما شاید شعارها در تاریکی پرتاب نشوند. شاید غمگین ترها که به استخوانشان رسیده پا در خیابان بگذارند و بی خیال این که بغل دستیشان چه در سر دارد تا نیمه شب در خیابان بمانند، اگر زنده بمانند… . شاید دیگر موسوی هم بداند که بومش دارد شبیه به بوم مصری ها می شود. آنچه آشکارتر و قطعی تر می شود این است که مردم تهران هم درباره ی آن چه نمی خواهند بیشتر مطمئن می شوند. اما ترس اصلی سر جای خودش باقیست: تکلیف نقاشی چه می شود؟ ژيژک بی قرار منتظر است! مصری ها و ایرانی ها چه در سر دارند؟

در تهران بنزین گران تر شده و شب ها مردم ماشین سوار و آدم های توی رستوران ها کمتر شده اند. اما کماکان ثبت نام پورشه و مازوراتی یک شبه بسته می شود و برادران بسیجی، فرصت طلب ها و خواهران بسیجی که در مجتمع پایتخت سرگرم لپ تاپ خریدنند دوباره بی خجالت از سایر مردمان می روند و می آیند. شب ها برادران ده تا بیست ساله بسیجی ایست-بازرسی ها را بر پا می کنند و مشغول بازی دادن مردمان و تفریح می شوند (باور کنید نوجوانی بسیجی را دیدم، با تابلوی ایست در دست، که بین بزرگ ترها خوشحال بالا و پایین می پرید). این صحنه ها می توانند به سرعت کمرنگ و پررنگ شوند. رنگ ها عوض شود و هرچه فکر می کردیم استوار است دود شود. اما تهران فعلا از همیشه اش خاکستری تر است!

پی نوشت این که عکس بالا اواخر آذر هشتاد و نه تهران است، وسط روزی آفتابی. عکس دستکاری نشده.

محسن نامجو گفت که “… کلا … کلا حالم خوب نیست.” و شب بعد در تورنتو کنسرتی داد که مخاطبانش همه حال خوبی کردند (صرف نظر از این که چقدر حالشان خوب یا بد بود).

در دیار سکولارها، مردم که به هم می رسند و حال همدیگر را می پرسند جوابشان توام با هیجان است و می گویند که خیلی خوبند. گویا تظاهر هم نمی کنند. در فیس بوکِ مردم ما شرایط چیز دیگری است. یک نفر همین جمله از نامجو را به اشتراک می گذارد و ده ها نفر اعلام می کنند که خوششان آمده. یعنی ما همه حالمان خوب نیست، مثل نامجو، و حال می کنیم با این حال و هوای بدحالی.

حال ما خوب نیست و در احوال پرسی دست بالا می گوییم که شکر… می گذره. در اجازه نداشتنمان برای بیرون آمدن از بدحالی، مگر یواشکی و به ضرب ام الخبائث، همین طور مانده ایم. جای ما همان جاست و بدون آن جا معلق در نا کجا می مانیم. این بود که بعد از قریب یک سال دور بودن از جایی که همگی حالشان خوب نیست، وقتی رفتم سراغ ام پی تری های نامجو، آن هم غمناک ترینشان، وحشت کردم. حالشان حالی نبود که بخواهم واردش شوم. دنبال در آمدن از آن حال بودم. زندگی این جا با آن حال منافات دارد. و این ترسناک بود! خواسته ام وصل بودن به آن حال بود. فاصله گرفتنم از آن حال، نه این که حالم خوب شده باشد، در-ناکجا بودنم را به رخ کشید.

کنسرت نامجو همه ی ترس هایم را برطرف کرد. توی سالنی که شبهی از فضای بد حالان در آن حلول کرده بود، دست کم به ضرب سه تار، دوباره از موسیقی نامجو لذت می بردم. از چند ماه قبل بیشتر طول کشید، اما باز هم می شد کم کم یاد روزی بیفتی که “دلا دیدی” گوش می کردی و خبر کشته شدن سهراب را می خواندی. هنوز هم وطنان در حال رفت و آمد به سالن بودند که عرض صحنه را طی کرد و شروع کرد به خواندن. لاغر بود. قوز می کرد و جمع می شد روی سه تارش. هر از گاهی هم همان جوری، نشسته پشت میکروفون، نعره ای می کشید تا وصل شود به بلوز. نشسته نعره زدن کار سختی باید باشد. دست آخر هم همراه گروهش داشت می رفت که برگشت و میان جعبه های سازهایش گیجی زد تا بطری آبش را پیدا کند و برود.

بلوای نامجو ادامه دار است. کنسرتش نشان داد که ادامه دار است. شب قبلش گفت: “این بلوا ناشی از خاص بودن یه آدم نیست ناشی از یه جوری قحط الرجاله.” بلوایش ریشه گرفته و هنوز آبشخور خوبی از فضای بد حالان دارد. نیش هم هنوز می زند و جمعیت بدحالان توی سالن از شدت خنک شدن دل بی خود می شوند و دست می زنند و هوار می کشند. کاری تازه داشت با نیشی تازه به منتظران منجی، و اکبر گنجی را به رندی قافیه کرده بود و ملت می خندیدند. این ترانه را چطور برای همنوازان فرنگی درام و پیانویش توضیح داده بود؟! این مضمون را که داروین گفته بود ما نشنیدیم … جوونا خیلی وقته می دونن … احمقا دنبال منجی ان … آخرین کسی که اینو فهمید اکبر گنجیه؟! مطلب خیلی پیچیده است، دست کم از نظر تاریخی و آسیب شناسی اجتماعی، اما لابد فرنگی ها هاج و واج نگاهش کرده اند.

حال همه ی ما البته بد است اما تو همیشه هم باور نکن! نامجو کار تازه ای را اجرا کرد که شاد بود و راست پنجگاه. “بی گاه شد” را خواند. هر چند نوشته طرح این کار به سال 1380 بر می گرددف اما خیلی خوب می شود این را فهمید که وقتی پای بالاترین می نشینی و خنده های عصبی روزانه ات را به جا می آوری، و بعد می روی بیرون در دیار خوشحالان می چرخی، هر چقدر هم الکی خوشحال بودنشان و حماقتشان را مسخره کنی،  تا شب دو تا ترانه می سازی، یکی با قافیه ی گنجی و یکی شبیه بداهه نوازی های شاد کیث جرت با جیغ های شعف انگیزش. البته حرف از پهلو زدن با کیث جرت نیست، ولی دو کار طولانی نامجو همراه با پیانو و درام چیزی بود…

دور و برم همه دارند کم کم پیر می شوند ولی خیال تکثیر کردن نسلشان را ندارند. اما در یک فضای خیالی به این فکر می کنم که پیرمردی هستم که گاهی ام پی تری های عتقیه ام را پیدا می کنم و به نامجو گوش می دهم و لابد رقیق هم می شوم و اشک می ریزم. به بچه ها و جوان ها ی دور و برم (نمی دانم کی تکثیرشان کرده) باید بفهمانم که این چیست که گوش می دهم، توضیح دهم که گنجی که بود (حدس می زنم با این ترانه بیشتر ممکن است در تاریخ بماند چون همین حالا هم زندان رفتن و اعتصابش فراموش شده)، و توجیهشان کنم که این چه جور موسیقی بود و از کجا سر برآورد و در میان قحط الرجال این چطور سر برآورد و عقاید نوکانتی و پل فردیس و چه و چه چی هستند. در این دیار گاهی آدم های پیری می بینم که هنوز شبیه هیپی ها لباس می پوشند و با راک آن زمان می رقصند… . از خیال که بیرون بیاییم، همین حالا هم با خواهر چند سال کوچکترم دعوا دارم که درک من از نامجو با درک او متفاوت است که خوشبختانه نمی پذیرد. گویا موسیقی بدحالان می تواند جاودانه شود.

پی نوشت این که نامجو خیلی خوب بود. دست کم، من از دور چیزی که می دیدم و می شنیدم خوبی اش بود.

سربازان ایرانی اسیر شده در جنگ (تماشا-بی بی سی)

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.